• تاریخ: ۱۳۹۷-۰۱-۱۹
  • شناسه خبر: 408

عبدالعلی خسروی به فرهنگ قومی هویت بخشید

صدای مسجدسلیمان //سریا داودی حموله: خوانش شعر عبدالعلی خسروی ….. عبدالعلی خسروی به فرهنگ قومی هویت بخشید….. عبدالعلی خسروی(۱۳۹۶ – ۱۳۰۷) متخلص به «خسرو» و «خسرو قائد» «قائد بختیاری» شاعر، نویسنده و پژوهش ...

صدای مسجدسلیمان //سریا داودی حموله:

خوانش شعر عبدالعلی خسروی
….. عبدالعلی خسروی به فرهنگ قومی هویت بخشید…..

عبدالعلی خسروی(۱۳۹۶ – ۱۳۰۷) متخلص به «خسرو» و «خسرو قائد» «قائد بختیاری» شاعر، نویسنده و پژوهشگر ی است که در راه اعتلای فرهنگ بختیاری گام برداشت. به فرهنگ قومی هویت بخشید و کمک شایانی به ماندگاری تاریخ فرهنگی کرد.
تحصیلات ابتدائی را در ایذه و هفتگل طی کرد و تحصیلات متوسطه را در اهواز به پایان برد و در دانشگاه تهران تا مقطع لیسانس تحصیل نمود. این بلوط زاگرس در عمر با برکت خویش بیش از ده جلد کتاب نظیر گلبهار (مجموعه شعر به زبان بختیاری)، آتش در نخلستان» (مجموعه شعر مثنوی، غزل، قصیده، رباعی و دو بیتی)، عروس دالانکوه( مجموعه شعر کلاسیک)، تاریخ و فرهنگ بختیاری (تاریخ، فرهنگ، زبان،ادبیات شفاهی، معرفی ادیبان و شخصیت های بختیاری، واژه نامه، ضرب المثل)، در انتظار سپیده دمان، فرهنگ سیاسی عشایر جنوب ایران، بلوط زاگرس، یادداشت های قرن بیستم…»را به رشته تحریر در آورد.
با توجه به تبحر عبدالعلی خسروی در سرودن شعر کلاسیک به خوانش مثنوی«طلسم»(۱) ایشان پرداخت می شود.

چِلگرد! وُرِی وِیدِنِه گُویَل زِ وُلاتا (۲)
تا بَل بِگُون اِز رستم و بیداد شغاتا

تا بَل بِگون! (۳) یِی کَمرا سیِچه طِلمسه
یِی جنگل وُ شَوگار سیا سیِچه طلسمه

یَه دیِب اِوِیدَک همه چیِس بیِد چَواسِه
زِید وُرمنه کِفتا همه پَنگال سیاسِه (۴)

دیدم که کَشه تا به فلک دِی به تَنیرِه
چِی جَندمیه پر زِ دیونِس تَش وُ تیره

گُهدِن کِه هو وَر گِهده نگینِن زِ سلیمون
مامور طلسماتِه به پَن دشت بیابون

خَو کِرده سلیمونه و وَر گِهده نگینه
تا جاس به سر تخت سلیمون بنشینه

زَونم بِگزِه مار! (۵)که وا سحر زِ جا کن
اِشکَستِه چُونُو! برجِ اَهُورانِه هریمن

یَه هَو!زِ وَرِ واهمه زونینه بُریدم (۶)
دنیا کَنه وا دست یُو ویرونه بدیدُم

بی واهمه!چُل کِردمُ و رَهدم به سرِ تَل
گُهدُم بَچیل!کینه یُو! تِی زورِ پیایل(۷)

وا ریش سفیدون هَمتون شَور بیارین
بِیو هَرِه نلرزین و چونُو جُون نَسپارین

مِرداسِنِه گُهدُم، همه اِیلن تو حَوَر کن
مردونِه حَوَر زِی، زِ پس چِیر وُ کَپَر کن

هِی جار بِیارین همه سِی گَویَل زنبور(۸)
تا دیو حرومزادنه! خَونین به لَوِ گُور

بِی واهمه ویدِن همه او نِیله سوارون
چِی رستم میدون وُ تفنگا بسرِ شُون

کابنگِرو وُ سُهدِه وُ قیطاسُ وُ علی باز
مامیزر وُ ماپیکر وُ مه پاره وُ گلناز

هشدار بدادُم مُو که یِی گُویل جنگی
وِیده خطر فتنه ی یِی دیبِ فرنگی

اَر زِس بِگروُسیم وُ نَجمبیم اَلانِه(۹)
اِز حُونه خُومُون ایِکنه دَر، حُونِه خدانِه

یه دَور دِیه دور و پَر دِیو نیشتُم
واتیم زِ بَرافتو به نسارانِه مُو گشتُم(۱۰)

دیدم که قلی خُون، پَری شوندِه واباِسه
از بخت بدِ ایل، یُو چُودار نیاسِه (۱۱)

گُهدم به قلی خون! تو که از ایل خُومِونی
دُونم که تو هفت لَنگی و کُرتاتِه زَمُونی

شُکنیدُم وُ گُهدم تو منم دشمن اِیلی
مین دَسِ چُونُو دیب سِیَه سیِچِه ذلیلی(۱۲)

یه قافلنه سِی دل دزُ!دادیه وُر باد
نِیدِی تو گَگُو مُو!کِه هِدی یه دز شیاد

گُد وِر نَزن ای مَحصِلِ قُز! مَر تو فضولی
رَو شَرتِه بکن! سیچِه چُونُو مندهِ به هولی

یُو صاحو دنیایه، که داره بدِلِس راز
هر جا ایِگُونِس مسترِ هَف رنگِ دِلوباز

هُو تشنه ی نفته که به مهمونی اویده
سِی کَندن چَه، پایه اِنگارَنه زیده

هَو تشنه ی نفته که بزیرِ گِل ماهه
مَر خردنِی! سِی چِنِتِه! قِیل سیاهه(۱۴)

بُو لِیش ایدِه، مَر نیدِیه مِن مَچهِ سلیمون
مینه دره خرسون یِی بوی اِز بوس پشیمون(۱۵)

بُوس آدمنِه ایبرِه تا پشت جَهندَم
آلبرده ی دا مُرده! گِرِهدی زِ چه ماتَم(۱۶)

یُو بَوس بزیر گِلِمون هشته دَفینه
حال

ا اَر اِبینی که چُونُو چِفدر اِی چِینه(۱۷)

وَیده که بَره بی همه چی! اِرث بَوسهِ
سِی هم یُو نهاده سَر کُه، پای دلَوُسِه

نیدیسه دمادم زِ تیِا لِیره اِیباره
زُون بازه وُ اِیگون که بِناس مهره ی مارهِ

روُندُم به سرِ گُرز وُ چُلِستم به پَس دار
گُهدُم بَچیل دشمن صد ساله!خَوَر دار(۱۸)

اَر دِیر بِجمبیم! ای بَرِه طشت طلانِه
ریزه به سر طایفمُون خاک سیانِه

یَو! ساحرِه!جادوگره! اما نکُشینِس
دنیانِه نَجس ایِکُنه، با پشکِه خِینِس(۱۹)

وا هَلمِت مردوِنِه!بِگرین سر وُ دیمِس
وارِه کُه سِوزِی خُمون گچ بِگرینِس(۲۰)

تا هر کی اِیا، پاشنِه دَرِ ایلهِ ببوسه
اِز هیبت مِردُون دلاور بِگرُوسِه

اما زِ خیونت بِگومِت!کار خُوسه کِرد
وَسیم به تلاطم همه وا دَسک نامرد

نا گَوگری خان قلی بِی همه چی وَند
یَه تیرِ نفاقی، که دل ایلنِه وُر کند

ناگُوگَرِی آبید که چُنو فتنه به پا کرد
مین حُونه خدا یه دفه پا دیبِنه وا کرد(۲۱)

رَهنِه همه جا بست به رِی گُرز پیایَل
خِف گِیر اوَیدن! زِ خیونَت به سرِ تَل

وندِن مِنه جادو به طلسمی همه جا نِه
بُردن زِ وِلاتا همه دریای طلانِه

اِیجُور گَگُو! بخت بَوم، دِشمنِ ایله
مِن مُست چنو دشمنِ بیگُونه ذلیله

جانوسنِ وُ مهیار که سِی جیفه ی دنیا
جونسُون پِی اسکندرِه!زُونسُون پی دارا(۲۲)

خردهِ تو بمیریتِه، اما کِرده خیونت
تا آخرسَم نِی بره ای بارِ اَمونَت (۲۳)

هُو با لِوَ شیرین دِل فرهاد نِه چُمنید
واتیشه جَورِس کُه انصافنه رُمنید(۲۴)
القصه ز او دَورهِ زَنن ساز طلسمه
خُونِن همه شَو، شونه سرون!راز طسمه

اجداد وُ تبار خُوِمو، منقرض آبید
اِی دیب سیِه!توم تَمومسُونه که وُرچید

رِندون زِ نیاسِون همه هَو گاله کشیدِن
دیندارَوِ ای دِشمن خین دارِ مُو بیدن(۲۵)

هِیشکِی نَگرِهد اِز نُومسون نُوم وُ سراغی
گُهدِن که پیایل هَمسُون بیدِنه یاغی

اجدادمَو اَفتونه، اَوِردِن سَرِ کلار
ششتِن زِ ریامون همه تاریکی وادبار

سِی دفع ستم! گلشن مشروطنه وَردن
طوماره ی سلطونی زنبارنِه دِردِن

مُو ناخَلفم، کِردمه اَجداده فراموش
رَهدُم بمِنِه چاله تَش!پاله ی اَو جوش

حالا مو چه وابیدومه؟ نیدُم کُرِ کهسار
مُو مَندُِمه سیگار فروش منِه بازار

اِز راز جَهون داری و آیین سواری
اِز اُو همه کُه گردی و اُو شیر شکاری

ویدمُ منه شهر وُ خُومه گُم کردُمِه!گُویَل
اُو پازن کُه نیدُمه!وابیدمِه تنبل

نه هیبت شیرم بِمِنِه جنگل بازفت
نه اوج پلنگم!په چِنُم؟ آدم یا مُفت

مَو همت کهساری اجدادِه ندارم
اُو تندی اَور وُ سوِکِی بادِ ندارم

چِی بُویل مُون خِینه مُو کِی داره غروری
اِز بخت مُو، کِی مندِه به گُرُمسِت مُو زُوری(۲۶)

حالا که ایخُونم منه تاریخ وُ کتابا
حالا که ایبُوم خیره! به ای خط وُ حسابا

بینُم مو کُرِ ایلم وُ بُی خط وُ کتابم
بینم مُو کُر ایلم وُ بی اسم و رِکابم

اَربُو مُو شَوی میِلِسه شَورانِه عَلم کِرد
کار همه یِی مُلکِنه، واعلم قَلم کِرد

شَو گار گرِهدُم!که فلک زید مِنِه گوشُم
دَم میلسه شورای هو سیگار اِیفُروُشم

افسوس که بخت مُو وُ ایل مُو طلسمِه
«خسرو» بِنیَر! ایل جلیل مُو طلسمِه

ذهنیت عبدالعلی خسروی (۲۷)برخاسته ازحس‌های نوستالژیک (عاطفی ـ تخیلی) نسبت به جامعه‌ی قومی می‌باشد.
شاعر از اکثر ظرفیت و سبک‌های شعری بهره برده است، آن چنان‌که بیشتر شعر سروده‌

ها

یش در قالب غزل، قصیده، دوبیتی، مثنوی، چهارباره، قطعه …است، هم‌چنین که در حوزه‌ی شعرِ نیمایی و شعر سپید اقلیمی هم طبع‌آزمایی کرده است.
این شعرها حاصل سه دوره از زندگی عبدالعلی خسروی می‌باشد، دوره‌ی نخست، تِم (مضمون)های عاشقانه‌ها را در برمی گیرد (مجموعه‌ی گلبهار)، دوره‌ی دوم نگره‌های فردی ـ اجتماعی (مجموعه‌ی آتش در نخلستان) و دوره سوم که به تاریخ پرفراز ونشیب قوم بختیاری (مجموعه‌ی دیوان قائد بختیاری) می‌پردازد.
خسروی جزو شاعران کهنه‌کار و پیش‌کسوت بختیاری است که استعداد غریبی در سرایش گونه‌های شعری دارد. ذهن و زبان شاعر در هر دوره ویژگی و مؤلفه‌های همان دوره را دارد. معمولا با حفظ ساختار نئوکلاسیک نیم‌نگاهی به شعر سبک هندی (بیدل دهلوی) هم دارد. در «غزل» سرایی به دنبال معنای مستقل تصویری است، در «مثنوی» با عناصر و مفاهیمی چون «شعر ـ تاریخ»، «شعر ـ حماسه»، «شعر ـ اسطوره» و «شعر ـ افسانه» مخاطب را در فضای قومی قرار می‌دهد. به دلیل مستقل بودن قافیه در هر بیت «مثنوی» زمینه‌ی داستان وارگی آن برای شاعر راحت‌تر است. در «قصیده» با حفظ محور جانشینی به‌جابه‌جایی کلمات می‌پردازد و فضا سنتی شعر را حفظ می‌کند. در «دوبیتی» با پرداختن به مضامین عاشقانه در مسیر تجربه های نوستالژیک گام برمی‌دارد.
زبانِ شعر خسروی در قالب‌های دیگر درون‌مایه‌های خاصی می‌طلبد و متأثر از مضمون‌های بومی و اقلیمی است. معمولا برای این‌که گرفتار چالش‌های هویتی قومی، فرهنگ استعلایی و تحمیلی نشود، ریشه و بُن تاریخِ فرهنگی را جست‌وجومی‌کند.
مضمون اصلی شعرِ «طلسم» غم غربت، تنهایی،وُلات وَری (بی‌وطنی) است که ازنظر زیبا شناختی، ساختاری به‌هم‌پیوسته دارد. شعری عاطفی و احساسی با حس‌های نوستالژیک است که گویا این آتش درون از ضمیر ناخودآگاه جمعی نشات می‌گیرد.
معمولا خسروی انتقاداتش را در پرده‌ی تمثیل و استعاره بیان می‌کند، برای پرداخت به نگرانی ـ های امروز و داشتن‌های دیروز، کلمات را با جلوه‌های طنز همراه می‌کند. ذهنیت شاعر از هم تنیدگی تاریخ و اسطوره، آیین و آداب، اعتقاد و باور شکل‌گرفته است: «اَر دِیر بِجمبیم! ای بَرِه طشت طلانِه / ریزِه به سر طایِفه مُون خاک سِیانِه»
شاعر وظیفه خویش می داند تا از قبیله ی خود دفاع کند، با عشق و احساس میراث نیاکان را به تصویرمی کشد تا راه تحریف بر تاریخِ فرهنگی را ببندد. شعری که در بطنش رگه هایی از غرور حماسی نهفته است.
در این سخن منظوم ارتباط بیت با ابیات دیگر سنجیده می‌شود که این نوبه نو شدن و دگرگونی وابسته به آیین‌های فرهنگی بختیاری است. با در هم تنیدگی آیین و آداب تلنگری به باورداشت ها می‌زند. از رازهای ناگشوده می‌گوید، از بغضی که گلوی هر شنونده‌ای را می‌فشارد، از آرزوهایی که کال مانده‌اند، آمالی که در مسیر حوادث ذبح‌شده‌اند.
شاعر در شعرِ «طلسم» پشت سرش را نگاه می‌کند، زیرا شعر آینه‌ای است که مخاطبِ قومی، درونش را می‌بیند، حس‌های مفهومی آن را درک می‌کند. از مردمی می‌گوید که زمانی به اژدها کُشان افتاده بودند. بازگشت به دوران حضور بیگانگان در اقلیم بختیاری…در خطابش به فردی که توسط سیاست عوام‌فریبانه انگلیسی راه کج برداشته، در لفافه می‌گوید: «شُکنیدُم وُ گُهدُم تو مَنُم دشمن اِیلی / میِن دَسِ چُونُو دیِب سِیَه سیِچِه ذَلیلی»
شاعر در مثنوی ِ«طلسم» با ذکر رویدادهای گذشته اندوه تاریخی خود را فریاد می‌زند و سعی دارد تاریخ شفاهی را زنده کند. به این یقین رسیده که پشت سر هر بختیاری روزگارِ دلخوشی و سرخوشی بوده است. علاوه برتم و مضمون‌های سیاسی و اجتماعی به وصف طبیعت و مظاهر هستی هم می‌پردازد تا موقعیت برتر قومی را به تصویر بکشد.
با تصرفی که در بیان واقعیت‌های حقیقی می‌کند، سبب بروز ترکیبات و ساختار بدیع در شعر شده است. علاوه برآن با تِم (مضمون)هایی نظیر شکایت ازروزگار، دوری و هجران، اندیشه‌ی «چگونه بودن» را به ذهن متبادر می‌کند و بیشترین سوز ناله‌های شاعردر هویت بخشی به «آنچه بود»است: «اَر بُو مُو شَوی میِلِسه شَورانِه عَلم کِرد / کار همه یِی مُلکِنِه، وا عِلم قَلم کِرد»
شعرِ «طلسم» فقط سرودن از سر دردمندی نیست، بلکه شاعر دو مضمون اساسی «چه بودن» و «چه خواستن» را دستمایه قرار داده تا روح سر درگمِ قومی را بیدار می‌کند و از پوچی و بیهودگی برهاند. با معادل‌سازی واژه‌ها محورهای اصلی شعر را بنیان می‌نهد. پوست‌اندازی مضمونی به خاطر سلوک قومی و رفتار آیینی است که با ترکیب‌سازی خلاقیت‌های تصویری را به نمایش می‌گذارد: «هشدار بدادُم مُو که یِی گُویل جنگی / وِیده خطر فتنه‌ی یِی دیبِ فرنگی»
ذهنیت خسروی صبغه‌ی اقلیمی دارد، مانندسبک هندی (بیدل، صائب، کلیم کاشانی) با تشخیص و جان‌بخشی به اشیا و پدیدها، شعر را به سمت تعقیدهای کلامی می‌برد. با صراحت و دید انتقادی خط فکری خود را به خواننده می‌گوید. از احساساتش نسبت به جامعه و اقلیم بختیاری می‌گ

وید.

برای پیوست به عرف و هنجار در تلاش است، پس با انبوه صفات اشاره پرده از مجهولات بومی بر می دارد و سعی می کند به‌واسطه‌ی ذهنیت فراگیر تکنیک‌های ادبی را تجربه کند.
اعتبار این باورهای قومی به اندیشه‌ی اساطیری جادویی برمی‌گردد: «اجدادمَو اَفتونه، اِوِردِن سَرِ کَلار / ششتِن زِریامون همه تاریکی و ادبار»
وجود موسیقی بیرونی شعر یعنی افاعیل عروضی نشان دهنده ی این امر است که شاعر تسلط خوبی برفرُم های کلاسی کدارد، به طوری که با احساسی زایا و پویا قالب های مختلفی را تجربه کرده است.

پی نوشت ها :
۱- شعرِ «طلسم» از کتاب «تاریخ و فرهنگ بختیاری»، ص۲۶۹ انتخاب شده است. [به نوشته ی شاعر، این شعر برای اولین بار، به مناسبت تشکیل کنفرانس بین المللی عشایر در شهرستان چلگرد (از توابع کهرنگ بختیاری) خوانده شده است.]
۲- چِلگرد! وُرِی وِیدِنِه گُویَل زِ وُلاتا: چِلگرد به پا خیزکه برادران از راه دور آمده اند. (چِلگرد سرچشمه ی اصلی زاینده رود است)
۳- تا بَل بِگُون: تا بلکه بگویند!
۴- یک دیوی آمده که همه‌ی کارهایش وارونه است، پنجه های سیاهش تا سینه ی کوه تنوره می کشد.
۵- دیدم که دودش تا آسمان بلند است، مانند یک فرد جهنمی، از دهانش آتش و دود بیرون می‌آید.
۶- زَونم بِگزِه مار: زبان را مار بزند (شاعر در اینجا خود را نفرین می کند)
۷- یَه هَو! زِ وَرِ واهمه زونینه بُریدم: از این همهمه و خبر ناگهانی زانو بریدم.
۸- بدون ترس و با سرعت به سمت بلندی حرکت کردم، گفتم ای بچه ها! پیش اقتدار مردان این دیگرکیست؟
۹- هِی جار: فریاد کمک خواهی / سِی گَویَل زنبور: برای برادران زنبور.
۱۰- اَر زِس بِگروُسیم وُ نَجمبیم اَلانِه: اگر از او فرار کنیم و مقاومتی از خود نشان ندهیم.
۱۱- یک بار دیگر اطراف دیو را نگاه کردم، این طرف و آن کوه را با دقت نگاه کردم.
۱۲- دیدم که قلی خون جن زده همراه دیو(منظور انگلیسی)است، از بد اقبالی مردم جلو دارش هست.
۱۳- او را تهدید کردم و گفتم، تو مگر دشمن ایل هستی، که چنین در دست این دیو بیچاره‌ای اسیری؟
۱۴- او تشنه‌ی نفتی است که در زمین ما می‌باشد، مگر خوردنی ست، آن را برای چی می‌خواهی؟ مثل قیر سیاهی است که برای تو کاربرد ندارد!
۱۵- بوی خوبی ندارد، مگر ندیدی در مسجدسلیمان در منطقه‌ی دره خرسان، از بوی بدش پشیمان می‌شوی!
۱۶- بوی نفت آدم را تا نزدیکی جهنم می‌برد، تو مادر مرده چرا ماتم گرفته‌ای؟
۱۷- پدرش در خاک ما زیرخاکی پنهان کرده است، حالا اگر می‌بینی که این چنین دلش لک‌زده است.
۱۸- (چِفدر اِیچِینِه: اصطلاحی برای ویار زنان است)
۱۹- گرز را برداشتم، با احتیاط پشت درخت پنهان شدم، به بچه هاگفتم، خبر دار باشید که این دشمن قدیمی است.
۲۰- این انگلیسی به مثل جادوگری ست، او را نکشید، زیرا دنیا از خونش نجس می شود.
۲۱- با یک حمله‌ی غافل گیرانه سر و دمش را بگیرید، باید به کوه سبز(منطقه ی صعب العبور) برود تا او را گچ بگیرید.
۲۲- به علت نابرادری این فتنه را به پا کرد،پای دیو (انگلیسی) را به خانه ی صاحبخانه باز کرد.
۲۳- جانوسپار و ماهیار دو سردار خیانتکار در زمان دارا بودند که زبانی با دارا بودند، ولی دل و جان شان با اسکندر مقدونی بود!
۲۴- قسم تو بمیری تو را خورده، اما خیانت کرده و این بار امانت را به سر منزل مقصود نمی رساند.
۲۵- چُمنید: زخم کرد / رُمنید: خراب کرد.
۲۶- عده‌ای فرصت طلب جلو آنها سر و صدا می‌کردند، آنها پیرو دشمن قسم‌خورده‌ی من بودند.
۲۷- از غرور پدران مان، چه مانده است؟ از بد اقبال و کم شانسی ام، زور و توانی به مشتم نمانده است.



این مطلب را به اشتراک بگذارید:




لینک کوتاه :



دسترسی آسان به این پست :

اسکن کنید:  عبدالعلی خسروی به فرهنگ قومی هویت بخشید


نام:

ایمیل:

نظر:

لطفا توجه داشته باشید: نظر شما پس از تایید توسط مدیر سایت نمایش داده خواهد شد و نیازی به ارسال مجدد نظر شما نیست